اولین تجربه لذت بخش

خرید بک لینک
سلاااااام دوستان گل و بامعرفت خودم مخصوصا اونایی که توو این چندماه که من شرایطش و نداشتم خیلی بهشون سر بزنم ولی اونا به خاطر دوز بالای معرفت فراموشم نکردن و منو شرمنده ی خودشون کردن...

خیلی گل هستید بخدا

خب امروز روز آخر شهریور و آخرین روز تابستونه...بخاطر همین قصد دارم توو آخرین نفس های شهریوری یه متن ادبی که نویسنده ش خودم هستم و با شما عزیزای دلم به اشتراک بذارم.البته من شعر زیاد میگم ولی متن و نثرادبی برای اولین باره که تجربه ش کردم.موضوعش طلوع خورشیده و باور کنید هرچی و که داشتم میدیدم،همزمان نوشتم.بدون اینکه تصویر ذهنی بخوام بهش اضافه کنم.
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

《پشت پنجره..ساعت شش صبح چهارشنبه هفده شهریور...خورشید هنوز رخ نمایی نکرده..ولی قرمزی اش مانند یک تاول بدجور به ذوق میزند...شاخه های برگ درخت انجیر همسایه نمیگذارد دید کافی برای تماشای کوه دماوند داشته باشم...پنجره را عوض میکنم تا کوه را در قامت کاملش نظاره گر باشم..کوه فعلا به رنگ آبی پررنگ درآمده است...کلاغ سرگردان تنهایی طول افق را طی میکند...تیرچراغ برق خراب است. خاموش و روشن میشود..باد بسیار خنکی میوزد ...طوریکه گوش هایم یخ میکند و یاد زمستان را برایم زنده و موهایم را پریشان میکند...خودمانیم..نسیم نیمه دوم شهریور  جزو دلرباترین لذت های ناب دنیاست..چندنفس عمیق میکشم و دوباره به افق خیره میشوم...نمیدانم خورشید تنبل شده و بالا نمی آید یا ثانیه های انتظار برای تماشای طلوع به کندی میگذرد...شاید هم این زیبای خفته به توجه چشمان یک عاشق نیاز دارد..صدای وز وز روشن شدن تیرچراغ برق توجهم را به سمت کوچه میبرد...چندشب پیش عروسیه پسر همسایه بود..ولی ریسه های چراغانی هنوز جلوی در چشمک میزنند..انگار دوست ندارند حال و هوای آن شب به یادماندنی دو دلداده را فراموش کنند...بازهم وزش باد و صدای خش خش برگ درختان...آسمان از رنگ کبودی رو به سپیدی ست...دماوند جوان هم انگار با چشمان من راحت تر شده و دیگر خجالت نمیکشد. رنگش آبیه کمرنگ شده است...صدای کولرها روی پشت بام ها هوش و حواسم را میدزدد..ولی مثل قدیم ها هیچکس روی پشت بام  بساط لحاف و تشک و پشه بند توری پهن نکرده است..بازهم کلاغ تنها ازجلوی چشمانم عبور کرد...بوی بنزین موتور قدیمیه پدرم در گوشه ی حیاط مشامم را قلقلک میدهد...گربه ی سیاه خسته ای ازاین پشت بام و آن پشت بام درحال قدم زدن و دم تکاندن است...
به افق خیره تر میشوم..لحظه موعود فرا رسیده است...طلوع خورشید...پرتوهای نور در آسمان نورافشانی میکنند...دلم بی تابی میکند تا نام دیگر طلوع خورشید را رقص خورشید معنا کند...من هم به دل بی تابم احترام میگذارم و دل به دلش میدهم و با تمام وجود نظاره گر رقص خورشید در افق آسمانم میشویم...ولی چشمانم رفیق نیمه راه است..به جای دیگری خیره شده..نوشته ی پشت ماشین
شاید این جمعه بیاید.شاید...
سخت به فکر فرو میروم...آرزوی تپنده ای  سینه ام را به درد می آورد...آرزویی که ای کاش همین حوالی، از قاب همین پنجره، رقص خورشید را از مغرب زمین به نظاره بنشینم...》
شور شیرین...

ما را در سایت شور شیرین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 1:13

صفحه بندی